خرید بک لینک
آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد تنهای بر در این خانهٔ تنها زد و رفت

شاعر:هوشنگ ابتهاج


برچسبها: هوشنگ ابتهاج
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 6:33 توسط هیچ کس |

برچسب: نویسنده: هستی میرزاپور تاريخ: سه شنبه 2 خرداد 1396 ساعت: 14:21

تو کجایی؟ در گسترهی بیمرزِ این جهان تو کجایی؟ ــ من در دورترین جای جهان ایستادهام: کنارِ تو. ــ تو کجایی؟ در گسترهی ناپاکِ این جهان تو کجایی؟ ــ من در پاکترین مُقامِ جادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی میرزاپور تاريخ: سه شنبه 2 خرداد 1396 ساعت: 14:21

اهل بر روی زمین جستیم نیست عشق را یک نازنین جستیم نیست زین سپس بر آسمان جوئیم اهل زان که بر روی زمین جستیم نیست برنشین ای عمر و منشین ای امید کاشنائی همنشین جستیم نیست خرمگس برخوان گیتی صف زده است یک مگس را انگبین جستیم نیست ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی میرزاپور تاريخ: سه شنبه 2 خرداد 1396 ساعت: 14:21


تمام شب بوها
هوای تورا می گیرند
وقتی حوضک نگاه تو
فواره مان را ماه می کند

:

زیر نورماه 21:48

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 21:48 توسط هیچ کس |

برچسب: نویسنده: هستی میرزاپور تاريخ: سه شنبه 2 خرداد 1396 ساعت: 14:21

روزی ما دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت. روزی که کمترین سرود بوسه است و هر انسان برای هر انسان برادری است روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند قفل افسانه یی ست وقلب برای زندگی بس است. روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی. روزی که آهنگ هر حرف زندگی ست تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم. روزی که هر لب ترانه یی ست تا کمترین سرود ، بوسه باشد. روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی و مهربانی با زیبایی یکسان شود. روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم . . . و من آن روز را انتظار می کشم حتی روزی که دیگر نباشم شاعر:احمد شاملوادامه مطلب

برچسب: افق روشن,افق روشن ۱۳۴۴,افق روشن شاملو, نویسنده: هستی میرزاپور تاريخ: يکشنبه 14 آذر 1395 ساعت: 10:06

برچسب: من و دانش آموزانم, نویسنده: هستی میرزاپور تاريخ: يکشنبه 14 آذر 1395 ساعت: 10:05

امشب خورشید متولد می شود وفردا روزهابلندتر درست هم قد آرزوهای تو من کنار انارهای ترش وشیرین فال حافظ می گیرم وبرای تو شعرمیخوانم.... بی تو این شب های لعنتی همیشه یلداست درست چهل روز از دردمان گذشته درست چهل روز پیش من وتو عاشق شدیم ودرآن مکان لعنتی ، نگاه هم را گم کردیم توی همین کافه ی مردُم کنارهمین پاتوق چشم های بی تفاوت من کسی راندیدم وقتی بوسیدمت تمام حالم یلداشد وتمام لب های پرتقالی تو نارنج!! چه روز خوبی ! پاییز حرفی برای گفتن نداشت و من مدام ازتو می گفتم خدا حواسش به مابود تاکسی مارانبیند کسی ماراتوی دفترش نکشد تکه های پازل با من وتو کامل می شد من نگاه تورا کشف کرده بودم وسرک می کشیدم درنقشه های پیراهن تو ودر رمیان موهایت نفس نفس می زدم وتمام انارهای گونه ی تورا می چیدم چهل روز گذشته است واین سرطان نبودنت تمام مرا به باد داده است گره ای نیست که باچند کاسه شعر به سینه ی تو نزده باشم هوایی نیست که به یادت نخورده باشم گله ای نیست خودم خواستم تاهمیشه خاطرت را آغوش بکشم خودم خواستم ته کوچه های بن بست عاشقت بمانم خودم خواستم یادت رافراموش نکنم "شاعر: موسا روادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی میرزاپور تاريخ: يکشنبه 14 آذر 1395 ساعت: 10:05

این شعر سروده ی karen swenson(کارن سوان سن) می باشد شاعر مطرح امریکایی دردهه ی 60 که از شهراصفهان دیدن کرده بود سوارِ تاکسی در اصفهان بیگانه با زبانِ هم ، میان ما تنها پرده سکوت همچون چادری که او با آن سخت رو گرفته است. در گذر از پل الله وردیخان که دالان هاش پیدا و پنهان می دارد منظرِ پرندگان ِ پر کشیده در غروب را، ما یکدیگر را برانداز می کنیم. او زنی را می بیند با چهره ای ککی مکی که گیسوانش را باد آشفته کرده است دستش را از جلوی مرد بغل دستی، رد می کند و شیشه پنجره را بالا می کشد به خاطرِ من. وقت ِ پیاده شدن از تاکسی در را برایش نگه می دارم تا چادرش را جمع کند- پرده سکوتِ ما، چادر می لغزد! پایینِ آن چشم ها، گرم ، همچون آلوهای ِ رسیده لبخندی نقش بسته است. بارقه آشنایی درخشان در بافتِ سکوت، همچون سنجاقِ سینه خورشید بر پیراهن ِ دریا. شاعر:karen swenson ادامه مطلب

برچسب: karen swenson,karen swenson md,karen swenson x files, نویسنده: هستی میرزاپور تاريخ: يکشنبه 14 آذر 1395 ساعت: 10:05

برچسب: نویسنده: هستی میرزاپور تاريخ: يکشنبه 14 آذر 1395 ساعت: 10:05

من به تنهایی

می توانم با هزاران مرد
رزم آغازم
می توانم مشت خود را در میان چار راه شهر
بر عبوسِ چهره ی خورشید بنوازم

برچسب: قدرت,قدرت نظامی ایران,قدرت ذهن, نویسنده: هستی میرزاپور تاريخ: يکشنبه 14 آذر 1395 ساعت: 10:04

ما نقش دلپذیر ورقهای سادهایم چون داغ لاله از جگر درد زادهایم با سینهٔ گشاده در آماجگاه خاک بیاضطراب همچو هدف ایستادهایم بر دوستان رفته چه افسوس میخوریم؟ با خود اگر قرار اقامت ندادهایم پوشیده نیست خردهٔ راز فلک ز ما چون صبح ما دوبار درین نشاه زادهایم چون غنچه در ریاض جهان، برگ عیش ما اوراق هستیی است که بر باد دادهایم ای زلف یار، اینهمه گردنکشی چرا؟ آخر تو هم فتاده و ما هم فتادهایم صائب زبان شکوه نداریم همچو خار چون غنچه دست بر دل پر خون نهادهایم شاعر: صائب تبریزی ادامه مطلب

برچسب: ایستاده ایم 2,ایستاده ایم,ایستاده ایم ۲, نویسنده: هستی میرزاپور تاريخ: يکشنبه 14 آذر 1395 ساعت: 10:04

پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها پشت دو برفپدرم پشت دو خوابيدن در مهتابيپدرم پشت زمانها مرده استپدرم وقتي مرد آسمان آبي بودمادرم بي خبر از خواب پريد خواهرم زيبا شدپدرم وقتي مرد پاسبان ها همه شاعر بودندمرد بقال از من پرسيد : چند من خربزه مي خواهي ؟من از او پرسيدم : دل خوش سيري چند ؟پدرم نقاشي مي كردتار هم مي ساخت تار هم ميزدخط خوبي هم داشتباغ ما در طرف سايه دانايي بودباغ ما جاي گره خوردن احساس و گياهباغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آيينه بودباغ ما شايد قوسي از دايره سبز سعادت بودميوه كال خدا را آن روز مي جويدم در خوابآب بي فلسفه مي خوردم توتبي دانش مي چيدمتا اناري تركي بر مي داشت دست فواره خواهش مي شدتا چلويي مي خواند سينه از ذوق شنيدن مي سوختگاه تنهايي صورتش را به پس پنجره مي چسبانيدشوق مي آمد دست در گردن حس مي انداختفكر بازي مي كردزندگي چيزي بود مثل يك بارش عيد يك چنار پر سارزندگي در آن وقت صفي از نور و عروسك بوديك بغل آزادي بودزندگي در آن وقت حوض موسيقي بود.. شاعر:سهراب سپهریادامه مطلب

برچسب: سهراب سپهری,سهراب سپهری نقاشی,سهراب سپهری انار, نویسنده: هستی میرزاپور تاريخ: يکشنبه 14 آذر 1395 ساعت: 10:04

صفحه بندی